تبليغاتX
با شهيدان

با شهيدان

بسم الله الرّحمن الرّحيم

ایام الله دهه فجر مبارک باد

ترجیع بند اکثر شعارهای مردم به جان آمده از ستم و طاغوت، " مرگ بر شاه" بود و می دانستند که " تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود" آنان با شعارهای متعددی نفرت از طاغوت را به نمایش می گذاشتند:

" مرگ بر این سلطنت پهلوی"

" توپ، تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد"          "شاه بجز خودکشی راه دگر ندارد"

" ایستادن در صف نفت حالا دیگه حرام است"         " لباس گرم بپوش که کار شاه تمام است"

" مردم! رفتن شاه یه حقه سیاسی است!"  " گول نخورید نهضت ما اساسی است"

" نظام شاهنشاهی نابود باید گردد"

" زندگی مصرفی معادل بردگی است"

 " نظام شاهنشاهی مظهر هر فسادیست"

" شاه باید برگردد"    " اعدام باید گردد"

" مرگ بر این سلطنت پر فریب"

" مردم ما بیدارند، از سلطنت بیزارند"

 

مردم از سویی نفرت و انزجار خود را از استبداد و طاغوت به نمایش می گذاشتند و از سوی دیگر، اهداف متعالی خود را نیز به جهانیان اعلام می کردند، آنان با شعارهایی چون:

- "الله اکبر"

- "لا اله الا الله"

-" یا حسین!"

- "حسین جان، حسین جان!"       "راهت ادامه دارد"

- "نهضت ما حسینیه"         "رهبر ما خمینیه"

ماهیت دینی و مذهبی قیام خود را متجلی می کردند و حرف دل خود را چنین بیان می کردند:

" پرچم، پرچم، پرچم خونین قرآن"        " در دست مجاهد مردان"

" تا خون مظلومان به جوش است"      " آوای عاشورا به گوش است"

" هر کس که عدالت خواه است"         " از عدل علی آگاه است"

" این منطق ثارالله است"        " باید به هم یاری نمائیم"

" فتح اسلام در جهاد است"    " فتح مسلمان در اتحاد است"

با صراحت و قاطعیت و اطمینان و ایمان کامل می گفتند:

" کار شاه تمام است"     " خمینی امام است"

" استقلال و آزادی"

" جمهوری اسلامی "

" آخرین کلام است"

 

رهبری امام خمینی(س) برجسته ترین نقطه قیام مردم در سال 57 بود. او کانون توجه عموم مردم و محور حرکت چرخهای انقلاب بود و همه تنها گوش به فرمان او بودند و در مسیری حرکت می کردند که رهبر محبوبشان ترسیم می کرد. این مسئله در شعارهای پرشور مردم بخوبی نمایان بود که:

- "الله اکبر، خمینی رهبر"

- " تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست"

- "نهضت ما حسینیه، رهبر ما خمینیه"

- "ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان توایم خمینی "

- "حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله"

یا

- "خمینی آزاده، پیام عالی داده "   " که نهضت ما قطعی است"

" پیروزی ما حتمی است"   " اگر نمایی تو استقامت"

" سکوت بیجا بود خیانت"

" برو تو ای بیگانه" " مگو دگر افسانه" " که رهبر ما باشد" " خمینی فرزانه" " بود به مهدی مرید و نایب" " شود بزودی امیر و غالب"

یا می گفتند:

" مجاهد بت شکن" " خمینی قهرمان" " فرموده است اینچنین" " به ملت مسلمان" " بهترین عبادت" " به نزد خداوند" " مرگ بر شاه، مرگ بر شاه"

 

هر راهپیمایی نهایتا به درگیری با نیروهای تا بن دندان مسلح رژیم می انجامید و جوانان بسیاری چون لاله پرپر می شدند ولی هر گلی که پرپر می شد، گلی دیگر می شکفت و روزی دیگر و تظاهراتی دیگر در راه بود، مردم پیکر جوانان شهید خود را به دوش می گرفتند و دردمندانه می سرودند:

" ای شاه خائن آواره گردی" " خاک وطن را ویرانه کردی" " کشتی جوانان وطن، آه و واویلا" " کردی هزاران تن کفن ، آه و واویلا" " مرگ بر شاه، مرگ بر شاه"

" ای شهید حق آیم به سویت"      " بهشت موعود در پیش رویت"

" مادر ندیده روی تو، الله اکبر"        " پدر نشسته سوگ تو، الله اکبر"

" مرگ بر شاه، مرگ بر شاه"

" زنده و جاوید باد یاد شهیدان ما"

یا می گفتند:

" خون گرفته ایران را " " قزوین و خراسان را" " کشتند جوانان را" " حامیان قرآن را" " مرگ بر این شاه، مرگ بر این شاه!"

با اینکه مزدوران سنگدل رژیم شاه، به امر فرماندهان خود رگبار مسلسل را بی محابا بر روی مردم بی سلاح می گشودند ولی ذره ای ترس از کشته شدن در دل پیر و جوان و زن و مرد نبود. خطاب به رهبر محبوب خود فریاد می زدند:

" خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم"

" از جان خود گذشتیم"     " با خون خود نوشتیم"

" یا مرگ یا خمینی"

 

در برابر تفنگ دژخیمان سینه را سپر می کردند و با خشم انقلابی خطاب به آنان فریاد می زدند:

" می کشم، می کشم آنکه برادرم کشت"

" توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر ندارد"  " حکومت نظامی دیگر ثمر ندارد"

" به مادرم بگویید، دیگر پسر ندارد"

" اگر به کشتار خلق ادامه دهد این شاه"

" جنگ مسلحانه به یاری روح الله" " سلطنت واژگون" " شاه را سرنگون" " مرگ بر شاه، مرگ بر شاه"

" توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر ندارد" " شاه بجز خودکشی راه دگر ندارد"

" وای اگر خمینی حکم جهادم دهد"

" ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد"

" رهبرا رهبرا! ما را مسلح کنید"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 22:31  توسط منتظر آقا  | 

..::زندگي يعني عشق و عشق يعني حسين بن علی::..

السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك عليك مني سلام

 الله ابداً ما بقيت و بقي الليل و النهار و لاجعله الله اخر العهد مني لزيارتكم...

ثواب گریه کردن و اقامه ی مجلس عزا برای آقا ابا عبدالله الحسین(ع)

روایت است امام رضا (ع) فرمودند : اگرگریه کنی بر حسین (ع) تا انجایی که آب چشمان تو جاری شود

حق تعالی جمیع گناهان صغیره و کبیره ی تو را خواهد بخشید

شیخ طوس روایت کرد نَفَس کسی که به جهت مضلمومیت ما مهموم است تسبیح است

و اندوه او عبادت و پوشیدن اسرار ما از بیگانگان در راه خدا جهاد است

امام رضا فرمودند:بر حسین (ع) باید گریه کنند  گر یه  کنندگان ٬ همانا گر یه بر آن حضرت تمامی

گناهان را فرو می ریزد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 8:38  توسط منتظر آقا  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 18:33  توسط منتظر آقا  | 

یک نامه

با محسن هم سنگر بودم.خيلی با هم رفيق بوديم.هر دوتامون توی گردان رزمی بوديم.محسن آرپيجی زن بود و من کمـکش.اون موقع خيلی تلاش کرديم که ما هم بريم برای ملاقات امام.اما قسمت نمی شد.آخرش تصميم گرفتيم که دوتايی يه نامه برای امام بنويسيم.نامه رو نوشتيم و از منطقه پست کرديم برای دفتر امام.درست فردای روزی که نامه رو پست کرديم اعزام شديم به خط.

روز دوم يا سوم بود که ما مستقر بوديم.که يکهو دشمن پاتک شديدی رو برای بازپس گيری منطقه شروع کرد.ما هم که خيلی غافلگير شده بود شروع به دفاع کرديم.تا عقبه از اين پاتک با خبر بشه و شروع به پشتيبانی کنه دشمن ما رو محاصره کرد.محسن زخمی شد.اوضاع خيلی خراب بود.هر کاری کرديم نتونستيم بچه های زخمی رو عقب ببريم.خودمون عقب نشينی کرديم و من با ناراحتی زياد و چشم گريان محسن رو جا گذاشتم.بعدا از طريق بچه های اطلاعات متوجه شدم که محسن اسير شده.

گذشتو من برگشتم خونه و ديدم که مادرم يه نامه داد بهم و گفت از دفتر امامه.

هر کاری کردم دلم نيومد بدون محسن نامه رو باز کنم.تصميم گرفتم صبر کنم تا آزاد بشه بعد با هم نامه رو بخونيم.

گذشت...

امام فوت کرد...

محسن آزاد شد....

يه روز رفتم خونشون.قضيه نامه رو تعريف کردم.بعد با هم نامه رو باز کرديم.نامه رو که خونديم.ديگه نتونستيم جلوی خودمون رو بگيريم.های های گريه کرديم.

متن نامه اين بود:

به نامه خدا                                         

برادر محسن.... و برادر مرتضی .....

سلام عليکم

نامه شما به محضر حضرت امام رسيد.طبق دستور ايشان شما می توانيد در تاريخ .../.../... ساعت..... برای ديدار حضرت امام به دفتر ايشان مراجعه نماييد.

لطفا هنگام مراجعه اين نامه را به همراه داشته باشيد.........

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 8:39  توسط منتظر آقا  | 

شهيد زنده

 

گر چه با كپسول اكسيژن مجابت كرده اند

مادرت مي گفت دكترها جوابت كرده اند

مرگ تدريجي است اين دردي كه داري مي كشي

منتها با قرص هاي خواب خوابت كرده اند

خواب مي بيني كه در « سردشتي » و « گيلان غرب »

خواب مي بيني كه بر آتش كبابت كرده اند

خواب مي بيني مي آيد بوي ترش سيب كال

پس براي آزمايش انتخابت كرده اند

خواب مي بيني كه مسئولان بنياد شهيد

بر دروازه هاي شهر قابت كرده اند

از خدا مي خواستي محشور باشي با حسين (ع)

خواب مي بيني دعايت را اجابت كرده اند

قصر شيريني كه از شيرينيت چيزي نماند !

يا پلي هستي كه مثل سرپل خرابت كرده اند

خوشه خوشه بمب هاي خوشه اي را چيده اي

باد خاكي با كدامين آتش آبت كرده اند ؟

با كدامين آتش اي شمعي كه در خود سوختي

قطره قطره در وجود خود مذابت كرده اند ؟

مي پري از خواب و مي بيني شهيد زنده اي

 

اصغر عظيمي مهر ( اهورا )

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 17:20  توسط منتظر آقا  | 

یک شهید بزرگوار

ای چشمانی که در خاک غزه هاشم به دنبال آزادی هستید، پلکهای خونبار خود را برهم ننهید. غزه هاشم به این چشمها نیاز دارد. ای کسانی که برای حفاظت از غزه در برابر دشمن متجاوز شب تا صبح بیدار می مانید و ای کسانی که چشمها به خاطر دوری از شما خون گریه می کنند؛ پیش از آنکه طعم تلخ شکست را به دشمن نچشانده اید، از اینجا نروید. ذلتی را که بر امت اسلام تحمیل شده و خونهایی را که در مسجدتان ریخته است، پاک کنید. ای کسانی که هنگام شنیدن دلاور مردی شما روح جهاد در وجودها زنده می گردد و با راهی که در پیش گرفته اید احساس کینه و خشم را بر دشمن انسانیت بر می انگیزانید. ای شهید قسامی "محمد عادل دغمش"، یاد تو در قلب و ذهن ما تا ابد جاودانه خواهد ماند.

ای ابو عادل (محمد) ای کسی که راهت را به سوی جاودانگی هموار ساختی، آری هم اکنون در بهشت رحمان حضور داری. هزار سلام و درود ما بر تو باد!

زندگینامه شهید

شهید محمد عادل دغمش در تاریخ 21/3/1981م در شهر غزه منطقه الرمال جنوبی در خانواده ای مؤمن و متعهد به دنیا آمد. وی چهارمین فرزند خانواده بود.

در بین برادرانش به پایبندی و مداومت بر نماز به ویژه نماز صبح در مسجد الفلاح در نزدیکی خانه اش معروف بود. بر انجام کارهای خیر اصرار می ورزید و از مال شخصی خود انفاق می کرد.

شهید محمد در خانواده بزرگ دغمش که از خانواده های معروف نوار غزه به شمار می رود به دنیا آمد. او از همان کودکی نشان داد که بر همه افراد خانواده مذکور برتری دارد.

شهید محمد دغمش اولین شهید خانواده دغمش در انتفاضه الاقصی به شمار می رود. او دوره تحصیلی ابتدایی خود را در مدرسه شیخ عجلین واقع در نزدیکی محل سکونتش گذراند و دوره راهنمایی را در سال 1995 میلادی در مدرسه یرموک غزه به پایان رساند. شهید محمد فقط یک ترم را در دبیرستان سپری کرد و بعد از آن به مرکز فنی حرفه ای امام شافعی غزه وارد شد. این شهید دلاور بین دوستان و هم سن و سالان خود به سبب برخورداری از جرأت، قدرت، رازداری و علاقه شدید به ورزش شنا مشهور بود. قدرت بدنی وی باعث شد که در مرکز فنی حرفه ای شغل آهنگری را انتخاب کند و در آن مهارت یابد. هر کس او را می شناخت، اخلاق، هوش و دقت وی در کارش را می ستود.

پس از آنکه شهید محمد دغمش آموزش خود را در مرکز مذکور به پایان رساند و در حرفه آهنگری مهارت یافت، تصمیم گرفت که کارگاهی را در منزلش بسازد. نزدیکانش می گویند که وی درآمد خوبی داشت و به خانواده و برادرانش کمک می کرد و همچون پدر دوم آنها بود. حاج عادل پدر 56 ساله محمد هم در محله الشیخ تره بار فروشی داشت.

شهید محمد توانست با آهنگری علاوه بر تقویت جسم خود، پس اندازی را نیز برای خویش فراهم سازد.

برادران شهید می گویند که وی خود را برای ازدواج آماده می کرد و مادرش در جستجوی همسری مناسب برای او بود و دو روز پیش از شهادتش از عروسی وی صحبت به میان آمد اما شهید مذکور حوریان بهشتی را انتخاب کرد.

بنابر گفته برادران این شهید قسامی، مادر آنها شب شهادت محمد بسیار نگران شد. شهید محمد عادت داشت که نماز عشا و چند رکعت نماز شب را بخواند و به بستر خواب برود تا برای نماز صبح بیدار شود و به مسجد برود. مادر شهید محمد به سرعت به اتاقش رفت و وی را جستجو کرد و با خشم و تعجب از برادرانش پرسید:" محمد کجاست؟ محمد کجاست؟" هیچ کس به او پاسخ نداد، زیرا از مکان محمد که بسیار رازدار بود و کسی را از فعالیتهای جهادی خود آگاه نمی ساخت، اطلاعی نداشتند. از آنجا که جوابی نشنید به خواب رفت به این امید که فردا خبرهای خوبی بشنود. به هنگام صبح در منزل به صدا درآمد و خبر شهادت جگر گوشه اش را به وی دادند، به محض شنیدن این خبر بیهوش شد. خبری این چنین برایش بسیار ناگوار بود زیرا وی چند روز پیش در پی یافتن همسر مناسبی برای فرزندش بود، اما اکنون خود او را نیز از دست داده بود.

برادران شهید گفتند: مادرشان حتی در روز دوم شهادتش آن را باور نکرده بود، برای فرزندانش صبحانه آماده کرد و از برادرانش خواست که محمد را بیدار کنند. اما او شهادت و بودن با حوریان بهشتی را برگزیده بود.

 شهید محمد دغمش همیشه می کوشید که رضایت مادرش را جلب کند. هر روز دستانش را می بوسید، اما بالگردهای آپاچی صهیونیستها بوسه های این جوان و آرزوهای مادر او را کشتند.

علاقه شهید به ورزش شنا

نزدیکان و دوستان این شهید دلاور گفتند که وی ورزش شنا را بسیار دوست داشت و برای پیروی از این حدیث پیامبر که " مؤمن قوی در نزد خدا بهتر و عزیزتر از مؤمن ضعیف است." به این ورزش اهتمام زیادی می ورزید و اکثر اوقات خود را با وزرش شنا سپری می کرد.

خویشاوندان محمد تصریح کردند که این شهید دلاور یک هفته پیش از شهادتش یک دوره شنا را که هیئت دفاع شهری آن را ترتیب داده بود، به پایان رساند.

نزدیکان شهید می گویند که وی رازدار بود و بر اساس اخلاقی که داشت در جشنهای بی بندو باری که در محله اش برگزار می شد، شرکت نمی کرد.

فرزند مسجد

زندگی شهید محمد دغمش سرشار از ایمان به خداوند بود. وی از همان زمانی که به رفتن به مسجد الفلاح متعهد شد نمونه جوانی مسلمان و متعهد به خواندن نمازهای یومیه در مسجد مذکور بود.

امام مسجدی که شهید محمد در آن نماز می خواند و محمد را از نزدیک می شناخت گفت که شهید محمد بر مسجد و جوانان مسجد بسیار تأثیر گذاشت. پایبندی وی به ادای نماز، حفظ قرآن کریم، خواندن نماز شب، حضور در جلسات صبح و شب و نیز روزه دوشنبه و پنجشنبه به تبعیت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم  زبانزد همه بود.

وی افزود که ابو عادل در شغلش مهارت داشت، بخشنده بود، از درآمد شخصی خود برای اعمال خیریه احسان و با جوانان در جمع آوری کمک برای مسجد همکاری می کرد.

وی همچنین گفت که شهید فارس موفق شد 15جزء قرآن کریم و سوره بقره و آل عمران را حفظ کند. وی علاوه بر آن در مسجد الفلاح اذان می گفت و برای مردم امامت می کرد که همگی صدای زیبای او را دوست داشتند.

شهید محمد همیشه در کارها پیشگام بود، جوانان را به حضور در مسجد و شرکت در حلقه های ذکر  آن و حفظ قرآن تشویق می کرد.

شهید محمد دومین شهید مسجد الفلاح و سومین شهید منطقه تل الهوی در الرمال جنوبی بود. شهید عاصم السوسی که در اطراف شهرک صهیونیست نشین نتساریم به شهادت رسید اولین شهید این مسجد به شمار می رود.

دوست شهدا

شهید دلاور محمد دغمش دوست صمیمی شهید محمود یاسین الجماصی بود. شهید محمود مجری عملیات انفجار قایق در تاریخ 1/3/2003 رو به روی شهرک صهیونیست نشین دوگیت بود. گردانهای قسام در این عملیات از روش جدیدی برای عملیاتهای خود استفاده کرده بودند.

شهادت شهید جماصی در زندگی شهید دغمش تأثیر فراوانی گذاشت. او به سبب دوری از دوست صمیمی و همسنگرش بسیار اندوهگین شد و از آن پس تصمیم گرفت که در راه جهاد و شهادت در راه خدا گام بردارد.

در صف مبارزان گردانهای قسام

یکی از نزدیکان شهید محمد دغمش که به دلایل امنیتی نخواست نامش فاش شود گفت که شهید دغمش مدت کوتاهی بعد از شهادت الجماصی به گردانهای قسام پیوست.

وی اضافه کرد که شهید محمد بسیار با جرأت بود و به یگانهای ارتش مردمی ملحق شد. وظیفه این ارتش نگهبانی و کمین در مرزها و همچنین بمبگذاری برای جلوگیری از هر گونه یورش صهیونیستها به شهر غزه و همچنین پشتیبانی از عملیات شلیک موشک به شهرک صهیونیست نشین نتساریم بود.

این شخص افزود که این مجاهد دلاور برای جلوگیری از یورش مکرری که محله های غزه، محله الزیتون و محله الشجاعیه با آن روبرو بودند، با مجاهدان دیگر مشارکت می کرد.

وی در تظاهرات، تشییع جنازه و مراسم عزدارای شهدای فلسطینی شرکتی فعال داشت.

او چند روز پیش از شهادتش به علت امتیاز دهیها و سازشهای مکرر برخی رهبران فلسطینی  به شدت خشمگین شده و تصمیم گرفته بود که به یکی از شهرکهای صهیونیست نشین حمله کند و سربازان صهیونیست را که در آن مستقر بودند به هلاکت برساند.

موعد شهادت

 ساعت دوازده و نیم ظهر روز پنجشنبه مورخه 12/6/2003 زمان دیدار شهید محمد با پروردگارش بود. در این ساعت روح این شهید به ملکوت اعلی پیوست تا فرشتگان مهربان از او استقبال کنند و بوی خوشی از او به مشام همگان برسد. چرا اینگونه نباشد که این شهید با خون خود خاک پاک فلسطین را آبیاری کرده بود.

شهید محمد و دوستانش پس از فعالیتهای جهادی و کمین و تعقیب صهیونیستها و همچنین بمبگذاری در مسیر تانکهای دشمن متجاوز روبروی مسجد علی بن ابی طالب در محله الزیتون با خودروی شهید ابو کمیل در حال حرکت بودند که بالگردهای آپاچی دشمن صهیونیستی موشکی را به سمت آنها شلیک و بدنشان را تکه تکه کردند.

در این عملیات ترور بزدلانه که بر ضد شهید محمد و دو تن از یارانش صورت گرفت، شهید راوی به همراه شهید راوی حسن ابو کمیل 26 ساله به شهادت رسید و یک مجاهد دیگر از این سوء قصد جان سالم به در برد. عملیات مذکور دقیقاً چند ساعت پس از عملیات ترور عصر روز چهارشنبه در جاده صلاح الدین علیه تیتو مسعود و سهیل ابو نحل رخ داد که در آن 5 تن از شهروندان بی دفاع شهید و سه تن دیگر مجروح شدند.

وصیتنامه شهید

یکی از نزدیکان شهید محمد دغمش به ما گفت که این شهید چند هفته پیش از شهادت هنگامی که خود را برای عملیات یورش به یکی از شهرکهای صهیونیست نشین واقع در اطراف غزه آماده می کرد، تصمیم گرفت وصیت نامه ای بنویسد، اما فرصت این کار را پیدا نکرد و فقط شفاهاً وصیت کرد که اگر به آرزوی خود رسید او را در قبرستان الشهدای شهر غزه به خاک بسپارند.

پایان

محمد نوری بود که در آسمان درخشید. شمعی بود که راه را برای ما روشن کرد. او راه قرآن و جهاد در راه خدا را برگزید. سرباز خداوند در زمین بود و روحش به ملکوت اعلا پیوست و سیره وی با خون پاکش رقم خورد و به آرزویش که شهادت در راه خدا بود، رسید.

او چشمانش را در راه نگهبانی از هموطنانش به کار گماشت، اما موشکهای کینه و خیانت این چشمها را از بین بردند.

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 15:46  توسط منتظر آقا  | 

پيام حضرت امام ‏خميني به مناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

انالله وانّااليه راجعون

 

شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دكتر مصطفي چمران را به پيشگاه ولي‏عصر ارواحنا فداه تسليت و تبريك عرض مي‏كنم. تسليت از آنرو، كه ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، كه در جبهه‏هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي‏آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريك از آنرو كه اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت‏ها و توده ‏هاي مستضعف مي‏كند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي‏دهد. مگر چنين نيست كه زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟

چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروه‏هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.

هنر آن است كه بي‏هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.

و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست كه دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.

من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلكه به ملت‏هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي‏كنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.

اول تيرماه شصت

روح ‏الله ‏الموسوي‏ الخميني

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 16:42  توسط منتظر آقا  | 

ژورناليسم‌ حرفه‌اي‌ شهيد سيد مرتضي آويني

نشريات‌ جديدي‌ كه‌ اين‌ روزها از هر گوشه‌ و كنار مي‌رويند ريشه‌ در خاك‌ واحدي‌ دارند و آن‌ «ژورناليسم‌ حرفه‌اي‌» است‌. مشخصة‌ اصلي‌ ژورناليسم‌ حرفه‌اي‌ آن‌ است‌ كه‌ خود را به‌ سخيف‌ترين‌ گرايش‌ها و سليقه‌هاي‌ روز فروخته‌ است‌ و روي‌ به‌ ابتذال‌ آورده‌ و براي‌ جلب‌ مشتري‌ دست‌ به‌ همان‌ كارهايي‌ مي‌زند كه‌ پاتوق‌هاي‌ كنار خياباني‌ مي‌زنند: گزارش‌هاي‌ داغ‌، مصاحبه‌هاي‌ تنوري‌، دانستني‌هاي‌ سرپايي‌، اطلاعات‌ ساندويچي‌، تيترهاي‌ بودار، جدول‌هاي‌ خوشمزه‌، مسابقات‌ هوس‌انگيز ... و خلاصه‌ انواع‌ مطالب‌ براي‌ انواع‌ سليقه‌ها!
ژورناليسم‌ حرفه‌اي‌ ناگزير است‌ كه‌ بنيان‌ كار خويش‌ را بر ضعف‌هاي‌ بشر امروز بگذارد و از ترشح‌ بزاق‌ خوانندگان‌ ارتزاق‌ كند، و حتي‌ اگر اجازه‌ دهند هيچ‌ ممانعتي‌ براي‌ سوء استفاده‌ از غرايز جنسي‌ مردان‌ و هوس‌ جلوه‌فروشي‌ در زنان‌، سرِ راه‌ خويش‌ نمي‌بيند و خود را به‌ آب‌ و آتش‌ مي‌زند تا راهي‌ به‌ قلب‌هاي‌ مريض‌ پيدا كند و نقبي‌ به‌ جيب‌ها بزند.
عموم‌ انسان‌ها ميان‌ منطق‌ حس‌ و منطق‌ عقل‌ و منطق‌ دين‌ كه‌ مبتني‌ بر فطرت‌ است‌ سرگردانند و اين‌ سرگرداني‌، قلمرو حاكميت‌ ليبراليسم‌ است‌. طبيعت‌ انسان‌ در وهلة‌ اول‌ متمايل‌ است‌ به‌ آب‌ و رنگ‌ و تنوع‌ و نيست‌ انگاري‌، و حرفه‌اي‌ها تلة‌ خويش‌ را درست‌ در همين‌ جا مي‌گسترانند، و البته‌ فراتر از هر چيز، اين‌ مقتضاي‌ تمدن‌ غرب‌ است‌ كه‌ بشر امروز از هر كار تلقي‌ سودانگارانه‌ و تاجرمآبانه‌ دارد. با اين‌ طرز تلقي‌، كار مطبوعاتي‌ متكي‌ بر بازار سنجي‌ است‌ و روزنامه‌نگاران‌ حرفه‌اي‌ پيش‌ از هر چيز بايد از يك‌ شمّ تجارتي‌ برخوردار باشند.
باز هم‌ اگر اين‌ نشريات‌ با توسل‌ به‌ اين‌ جاذبه‌هاي‌ سخيف‌ فقط‌ مشكل‌ سوددهي‌ و تيراژ خود را حل‌ مي‌كردند حرفي‌ نبود، ولي‌ كار به‌ همين‌ جا ختم‌ نمي‌شود. تز روزنامه‌نگاري‌ حرفه‌اي‌ اكنون‌ مانيفستِ يك‌ مبارزة‌ پنهان‌ سياسي‌ با انقلاب‌ اسلامي‌ است‌. وجود و بقاي‌ انقلاب‌ به‌ دين‌ و دينداري‌ مردم‌ رجوع‌ دارد؛ پس‌ هر چه‌ بتواند انسان‌ را به‌ غفلت‌ بكشاند مي‌تواند اسباب‌ يك‌ مبارزة‌ سياسي‌ با انقلاب‌ اسلامي‌ واقع‌ شود: از عكس‌هاي‌ فوتباليست‌هاي‌ حرفه‌اي‌ در آدامس‌هاي‌ بادكنكي‌ گرفته‌ تا دانستني‌هاي‌ علمي‌، ديدني‌هاي‌ توريستي‌ ... رمان‌هاي‌ عشقي‌ و پليسي‌ و ايدئولوژي‌هاي‌ سياسي‌؛ يعني‌ هر چه‌ بتواند بنيان‌ دينداري‌ را سُست‌ كند، في‌نفسه‌ مي‌تواند در خدمت‌ مبارزه‌ با انقلاب‌ اسلامي‌ كه‌ بر اصل‌ «عينيتِ ديانت‌ و سياست‌» استوار است‌ واقع‌ شود. بنابر اين‌، غرب‌ براي‌ مبارزه‌ با انقلاب‌ لازم‌ نيست‌ كه‌ حتماً روي‌ به‌ مقابلة‌ سياسي‌ و نظامي‌ بياورد؛ همه‌ چيز، مشروط‌ بر آنكه‌ بتواند مردمان‌ را از دين‌ غافل‌ كند، يك‌ سلاح‌ سياسي‌ است‌.
تز روزنامه‌نگاري‌ حرفه‌اي‌ يا «حرفه‌اي‌ كاري‌» چنين‌ توصيه‌ مي‌كند: بايد حرفه‌اي‌ نوشت‌، بايد در نشريه‌ به‌ همة‌ جريان‌ها به‌ يك‌ اندازه‌ سهم‌ داد، بايد همة‌ جريان‌ها را وارد گود كرد تا نشريه‌ تيراژ پيدا كند، به‌ سوددهي‌ برسد و از ورشكستگي‌ نجات‌ پيدا كند. بايد از همه‌ كس‌ و همه‌ چيز بنويسيد. كاري‌ به‌ محتوا نداشته‌ باشيد. براي‌ يك‌ روزنامه‌نگار نبايد بين‌ آمريكا و آفريقاي‌ مظلوم‌، بين‌ صهيونيسم‌ و فلسطين‌، بين‌ تئاتريست‌هاي‌ مذهبي‌ و غيرمذهبي‌، بين‌ شاعران‌ مسلمان‌ و لائيك‌ .... فرقي‌ وجود داشته‌ باشد؛ هر چه‌ بتواند فروش‌ داشته‌ باشد و جنجال‌ برپا كند مغتنم‌ است‌.
تيراژ و سوددهي‌ بزرگ‌ترين‌ معضل‌ نشريات‌ كنوني‌ است‌ و پُر روشن‌ است‌ كه‌ كمتر صاحب‌ امتيازي‌ مي‌تواند در برابر اين‌ استدلال‌ حسابگرانه‌ تاب‌ بياورد و تسليم‌ نشود. اگر نشريه‌اي‌ خود را فقط‌ در برابر ميزان‌ فروش‌ متعهد بداند، بدون‌ ترديد كارش‌ به‌ آنجا خواهد كشيد كه‌ هر تعهدي‌ را جز اين‌ نفي‌ كند. بنابر اين‌، وقتي‌ صاحب‌ امتياز نشريه‌اي‌ در برابر اين‌ تز تسليم‌ شد و كار را به‌ حرفه‌اي‌ها(!) سپرد، خواهد ديد كه‌ رفته‌رفته‌ نشريه‌اي‌ چون‌ «مفيد» كه‌ با صداقت‌ براي‌ كودكان‌ انتشار مي‌يافت‌ به‌ نشريه‌اي‌ چون‌ «آدينه‌» و يا «دنياي‌ سخن‌» ـ كه‌ اكنون‌ زاد و ولد كرده‌، تكثير شده‌اند ـ تبديل‌ مي‌شود. صاحب‌ امتياز نشرية‌ مفيد، اگر چه‌ خيلي‌ زود حيلة‌ حرفه‌اي‌ها را در نيافت‌، اما بالاخره‌ فهميد و كنار كشيد.
شعار «برخورد باز و آزاد» را ظاهراً ژورناليست‌هاي‌ حرفه‌اي‌ مي‌دهند، اما وقتي‌ خرشان‌ از پل‌ گذشت‌ اين‌ طرفي‌ها را ديگر به‌ بازي‌ نمي‌گيرند و حتي‌ مطالب‌ محله‌ را تا چند شماره‌ آماده‌ نگاه‌ مي‌دارند تا در برابر پرسش‌ها نيز جواب‌ داشته‌ باشند. دموكراسي‌ شعار آزادي‌ مي‌دهد، اما در عمل‌، با نهان‌ روشي‌ و سيستم‌هاي‌ كاملاً مخفي‌ جاسوسي‌ و شبكه‌هاي‌ گستردة‌ تبليغاتي‌ اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ احدالناسي‌ آزادانه‌ بينديشد و آزادانه‌ انتخاب‌ كند. ولي‌ ما شعار ولايت‌ مي‌دهيم‌، اما در عمل‌ طوري‌ رفتار مي‌كنيم‌ كه‌ آنها شعارش‌ را مي‌دهند.
اكنون‌ بسياري‌ از صاحب‌ امتيازها با تز روزنامه‌نگاري‌ حرفه‌اي‌ فريفته‌ شده‌اند و بسياري‌ از نشريه‌ها به‌ دست‌ حرفه‌اي‌ كارها(!) افتاده‌ است‌. بزرگ‌ترهايشان‌ به‌ كوچك‌ترها توصيه‌ مي‌كنند:
راه‌ ما براي‌ نفوذ در مطبوعات‌ هموارتر از هر روز ديگري‌ است‌، اما در نظر داشته‌باش‌ كه‌ راهِ هموار، هوشياري‌ و مراقب‌ مي‌خواهد. براي‌ پايدار كردن‌ نفوذت‌ بايد به‌ اين‌ امور توجه‌ داشته‌ باشي‌. رابطة‌ عاطفي‌ و پيوند دوستي‌ با صاحب‌ امتياز را بيش‌ از پيش‌ تقويت‌ كن‌. من‌ با اين‌ شيوه‌ توانسته‌ام‌ با صاحب‌ امتيازهاي‌ سه‌ نشرية‌ هفتگي‌ تا مرز رابطة‌ خانوادگي‌ پيش‌ بروم‌.
پول‌ عامل‌ تعيين‌كننده‌اي‌ است‌ و تاكنون‌ توانسته‌ بسياري‌ از ايدئولوژي‌ها را در قلب‌ صاحبانش‌ بي‌رنگ‌ كند. پيش‌ از هر چيز سهم‌ ماهيانة‌ صاحب‌ امتياز را پرداخت‌ كن‌. تجربة‌ فلان‌ نشريه‌ به‌ ما ثابت‌ كرد كه‌ خيلي‌ها را مي‌توان‌ با پول‌ خريد. همة‌ صاحب‌ امتيازها تا قبل‌ از انتشار مجله‌ دلشان‌ براي‌ فرهنگ‌ كشورشان‌ مي‌سوزد. اما اولين‌ پارتي‌ حوالة‌ كاغذ وزارت‌ ارشاد كه‌ دستشان‌ رسيد و تفاوت‌ قيمت‌ دولتي‌ با بازار آزاد را كه‌ لمس‌ كردند (!) همه‌ چيز يادشان‌ مي‌رود. به‌ كادرهايي‌ كه‌ تربيت‌ مي‌كني‌ تز «حرفه‌اي‌كاري‌» را بياموز. من‌ با همين‌ تز توانسته‌ام‌ بسياري‌ از روزنامه‌نگاراني‌ را كه‌ بعد از انقلاب‌ وارد معركه‌ شده‌اند به‌ آدم‌هايي‌ لائيك‌ تبديل‌ كنم‌ و فلاني‌ها را كه‌ مي‌شناسي‌ به‌ استخدام‌ نشريه‌اي‌ در آوردم‌ كه‌ صاحب‌ امتيازش‌ يك‌ روحاني‌ است‌ ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 5:44  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه شهید احمد کاظمی

    

 

شهید احمد کاظمی در روز دوم مردادماه سال 1337 در محله کوچه‌ملا شهرستان نجف‌آباد متولد شد. آموختن علم را در سن 7 سالگي آغاز کرد و در سال 1358 ديپلم ماشين‌آلات کشاورزي را از هنرستان دکتر شريعتي گرفت. از همان آغازين سال‌هاي نهضت امام (ره) به خيل مبارزان پيوست و در سال 1356 در عاشوراي حسيني به علت شرکت در تظاهرات بر عليه رژيم پهلوي به همراه سه نفر از دوستان خود دستگير و به مدت 15 روز شکنجه شد؛ اما به علت اين‌که نتوانستند مدرکي عليه او به دست آورند، آزاد گشت. بعد از رهايي، احمد مصمّم‌تر از قبل به مبارزه ادامه داد و مجدداً تحت تعقيب قرار گرفت و به ناچار مخفي شد.
با پيروزي انقلاب به اتفاق شهيدان محمد منتظري، غلام‌رضا صالحي، غلام‌رضا يزداني، در دي‌ماه سال 1358 به سوريه رفت. تصميم داشت همراه با گروه‌هاي فلسطيني آموزش‌هاي چريکي را در کنار سازمان‌هاي فعال فلسطيني طي کرده و در جرگه مبارزان عليه رژيم صهيونيستي قرار بگيرد. اما حوادث کردستان او را مجبور به بازگشت به ايران نمود. کاظمي به همراه سرلشگر رحيم صفوي و شهيد خرازي صادقانه تلاش کردند تا امنيت به کردستان بازگردد.
سال 1359 لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد و با شروع جنگ علي‌رغم مجروحيتي که در يکي از جنگ‌هاي ضدانقلاب داشت و هنوز با عصا راه مي‌رفت، به پادگان گلف اهواز رفت. تجربه‌هاي چريکي در پادگان حموريه سوريه و جنگ کردستان در محور فارسياد – دارخوين به کمکش آمد و او به کمک نيروهاي مردمي، حماسه‌اي بي‌نظير آفريد. وي تا پايان مردادماه قبل از عمليات ثامن‌الائمه (ع) نيروهاي مستقر در فياضيه را به سه گردان رساند و در پنجم مهرماه به دشمن حمله نمود. با اتمام عمليات ثامن‌الائمه (ع) غنايم بسياري را به دست آورد.
مقدمات تشکيل تيپ 8 نجف‌اشرف را فراهم کرد و در سوم آذرماه سال 1360 در شهر شوش تيپ 8 نجف‌اشرف را تشکيل داد و توانست در عمليات فتح‌المبين در منطقه به وسعت 3500 کيلومتر مربع دشمن را شکست دهد و خبر شجاعتش در ميان رزمندگان ايران و مزدوران بعثي بپيچد... در عمليات بيت‌المقدس از روش منحصر به فرد خود که دور زدن دشمن بود، استفاده کرد و شهر خرمشهر را با هزاران نفر از نيروهاي عراقي به محاصره درآورد و لحظاتي بعد بيش از پانزده هزار نفر با زيرپوش سفيد، خود را تسليم او کردند و صداي بانک الله‌اکبر در شهر خرمشهر طنين افکند. اما هرگز کسي ندانست که احمد فاتح اصلي خرمشهر است. بعدها به همراه شهيد مهدي باکري زيباترين صحنه‌هاي رشادت جنگ را به تصوير کشيد. با شهادت مهدي او به بستر بيماري افتاد. احمد آذرماه سال 1364 يکي از برجسته‌ترين فرماندهان در سطح کشور شناخته شد.
چندي بعد با بانويي پارسا پيمان ازدواج بست و آنچه بر شادي اين وصلت افزود، کلام امام (ره) بود که خطبه عقد را ميان اين دو جوان قرائت کرد و آنان را براي ادامه‌ي زندگي به خدا سپرد. روز بعد از مراسم عقد، کاظمي جهت شرکت در عمليات والفجر 8 به جبهه رفت و دچار مصدوميت شيميايي شد. تيرماه سال 1365 به زيارت بيت‌الله‌الحرام مشرف گرديد. روزهاي جنگ به سرعت مي‌گذشت و احمد غمگين از اين بود که چرا از کاروان دوستان شهيد خود عقب مانده است. اما او راهي جز پذيرش تقدير الهي نداشت. جنگ تمام شد و او معاونت عمليات نيروي زميني سپاه‌پاسداران و فرماندهي لشکر 8 نجف‌اشرف را پذيرفت و لشگر را سر و سامان داد. از جمله فعاليت‌هاي او در اين دوران رسيدگي به خانواده‌هاي بي‌بضاعت، رفع مشکلات مردم و برپايي هيئت‌هاي عزاداري بود. سال 1372 با بروز مجدد ناامني در کردستان به فرمان مقام معظم رهبري، فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهدا را پذيرفت تا هيبت، شجاعت و فرماندهي مقتدر از او ريشه ظلم را در منطقه بخشکاند. سردار کاظمي با انجام عملياتي حساس و حمله به قرارگاه اصلي ضدانقلاب در کردستان عراق توانست آنها را وادار کند اسلحه خود را بر زمين بگذارند.
وي ضمن مبارزه، از تحصيل علم نيز غافل نشد و در اين زمان مدرک کارشناسي ارشد خود را از دانشگاه تهران دريافت نمود. سال 1379 با حکم رهبر معظم انقلاب به مدت 5 سال به عنوان فرمانده نيروي هوايي معرفي گرديد. در اين مقطع نيز همانند گذشته توانست در جهت بالابردن توان و ارتقا ساختار و سازماندهي هوايي و موشکي، قدم‌هاي فوق‌العاده مهمي بردارد. وي براي اولين بار نيروي هوايي سپاه را مجهز به هواپيماي جنگنده سوخو 24 نمود و سازمان هلي‌کوپتري را با خريد هلي‌کوپترهاي ام‌آي 17 سازماندهي کرد و حتي موفق به ساخت هلي‌کوپتر شد. مدت مأموريت احمد در نيروي هوايي به شش سال و نيم رسيد. در دوران مأموريتش در نيروي هوايي، حادثه اسفناک زلزله بم پيش آمد و احمد تمام امکانات نيروي هوايي سپاه و کشور را در جهت کمک به مردم مهيّا کرد. وي که مفتخر به 55% جانبازي بود، به جهت رشادت‌ها و توانمندي‌هاي خود از دست مبارک مقام معظم رهبري سه مدال فتح را به افتخارات خود افزود و در بيست و هفتم بهمن‌ماه سال 1369 به درجه سرتيپ تمامي نايل آمد.
سال 1384 کاظمي به حکم رهبر انقلاب به سمت فرماندهي نيروي زميني سپاه منصوب گرديد و در طي سه ماه فعاليت در اين ارگان، بيش از صد سفر به يگان‌ها به منظور بررسي و سرکشي امور در کارنامه خود ثبت کرد. او در آزمون وروي دکتراي علوم استراتژيک پذيرفته شد؛ اما به دليل مشغله کاري از ادامه‌ي تحصيل منصرف گرديد. صبح روز نوزدهم دي‌ماه سال 1384 احمد براي هميشه از خانواده و بچه‌ها خداحافظي کرد. او رفت تا براي هميشه از تمام خستگي‌ها و ناملايمات دنيا خداحافظي کند. يازده ستاره فروزان انقلاب در يک پرواز به سوي اروميه در سرزمين خاطره‌هايشان براي هميشه ماندگار و ثابت‌قدم در پيشگاه حضرت دوست شدند.
مزار پاکش در گلزار شهداي اصفهان کنار شهيد خرازي قرار دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 14:22  توسط منتظر آقا  | 

شهيد بسيجي دكتر مصطفي چمران

 

خدايا ؛ پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه گر كن تا فريب زرق و برق عالم خاكي مرا از ياد تو دور نكند

خدايا ؛ من كوچكم ، ضعيفم ، ناچيزم ، پر كاهي در مقابل طوفانم . خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغاي كشمكش هاي پوچ مدفون نشوم .

خدايا ؛ دردمندم . روحم از شدت درد مي سوزد . قلبم مي جوشد ، احساسم شعله مي كشد و بند بند وجودم از شدت درد شيحه مي زند .

مرا در بستر مرگ آرامش بخش

خسته شده ام ، پير شده ام ، دلشكسته ام ، نا اميدم ، و ديگر آرزويي ندارم .

احساس مي كنم اين دنيا ديگر جاي من نيست ، با همه وداع مي كنم

مي خواهم فقط با خداي خود تنها باشم

خدايا ؛ از عالم و عالميان مي گريزم به سوي تو مي آيم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 8:23  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی

     

 

پايان تابستان سال 1326بود، که صداي گريه سيد مرتضي در فضاي خانه پيچيد چشم که به دنيا باز کرد، گنبد طلائي شاه عبدالعظيم مقابل ديدگانش قرار گرفت. سيد مرتضي دوران کودکي را در کوچه‌هاي تنگ و باريک شهرري سپري کرد اما چندي بعد به علت شغل ويژه پدر به شهر زنجان مهاجرت کرد، و مدتي بعد به کرمان و تهران رفت.
سيد پس از اخذ مدرک ديپلم در رشته معماري دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران تحصيلاتش را ادامه داد او که از کودکي علاقه بسياري به ادبيات و نقاشي داشت، مجموعه وسيعي از آثار خود را در زمينه شعر، داستان و مقاله به رشته تحرير درآورد اما با پيروزي انقلاب اسلامي تحولي عظيم در جان سيد مرتضي شکل گرفت.او تمام آثار خويش را سوزاند و راهي نو را براي رسيدن به قرب الهي انتخاب کرد آويني در سال 1357 با دوشيزه‌اي از خانواده اميني ازدواج کرد سپس در جهادسازندگي تهران کار خود را آغاز کرد اما ضرورت موجود در جامعه او را به حرفه فيلمسازي کشاند و او مجموعه بسيار ارزنده‌اي را از زندگي محرومان ايران و صحنه‌هاي پرشور دفاع مقدس به يادگار نهاد. آويني در ضمن فعاليتهاي سينمائي خود، کار مطبوعات را از سال 1362 با انتشار مقالاتي در ماهنامه اعتصام، جهاد، فارابي و ادبيات داستاني اغاز نمود. تا اينکه در فروردين ماه سال 1368 ماهنامه سوره به سردبيري سيد منتشر شد. اواخر سال 1370 با تشکيل مؤسسه فرهنگي روايت فتح به فرمان مقام معظم رهبري فيلمسازي درباره دفاع مقدس را سرلوحه کار خويش قرار دارد آويني که چندي قبل به تنهايي و به ياري تعدادي از دوستان اندکش فيلمهاي روايت فتح را مي‌ساخت دوربين و قلم خود را در دست گرفت تا شيدايي عاشقان ثارالله (ع) را بار ديگر به تصوير کشد. سرانجام سرباز فداکار رهبر معظم انقلاب در بيستم فروردين ماه سال 1372 در منطقه فکه بر اثر انفجار مين به آسمان پر کشيد. 16 جلد کتاب که شامل مقالات و دل‌نوشته‌هاي سيد مرتضي بود توسط انتشارات ساقي و به همت مؤسسه روايت فتح به چاپ رسيده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 19:24  توسط منتظر آقا  | 

خدايا !

خدايا !

تو خود گفتي هر كه عاشق من باشد ، عاشقش خواهم بود و هر كه را عاشق باشم شهيدش خواهم كرد و خون بهاي شهادتش را نيز خود خواهم پرداخت .

خدايا !

من عاشق تو ام !

شهيد ابوالقاسم تقديري

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 18:27  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه شهید عباس بابایی

              

 

شهید عباس بابايي در سال 1329 در شهر قزوين ديده به جهان گشود و تحصيلات خود را تا پايان دبيرستان در همان شهر گذراند. پس از اخذ ديپلم در حالي كه در رشته پزشكي پذيرفته شده بود اما به دليل علاقه بسياري كه به پرواز داشت در رشته خلباني ادامه تحصيل داد. تحصيلات خود را در اين رشته در ايالات متحده آمريكا گذراند و پس از اخذ مدرک کارشناسي ارشد به ايران باز گشت. خلوص و سادگي بارزترين ويژگي شخصيتي او بود. با رسيدن به درجه سرهنگ دومي‌ فرمانده پايگاه هوايي اصفهان شد و پس از آن به دليل لياقت و توانايي بسيار با اخذ درجه سرهنگي به سمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب گرديد و پس از عمري تلاش مداوم و ثبت خاطراتي شيرين و افتخار آفرين عقاب تيز پرواز جمهوري اسلامي‌ در پانزدهم مرداد سال 1366 مصادف با عيد سعيد فطر بار سفر بست و به علت اصابت گلوله به پيکرش در حين انجام عمليات برون مرزي پر كشيد و در دل تاريخ ايران جاودانه شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 18:29  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه شهید علی صیاد شیرازی

            

 

شهید علي صياد شيرازي در سال 1323 در شهرستان درگز از توابع استان خراسان چشم به جهان گشود، پدر او کارمند ژاندامري بود، اما چندي بعد به ارتش انتقال يافت و به اقتضاي شغلش به همراه خانواده در اکثر شهرهاي ايران براي مدتي سکونت نمود. علي نيز تحت تأثير شغل پدر به ارتش علاقمند شد. از اين رو پس از اخذ مدرک ديپلم وارد دانشکده افسري شد و در مهرماه سال 1346 به درجه ستوان دومي (در دسته توپخانه) به ارتش راه يافت. او پس از طي دوره آموزشي در شيراز و اصفهان به لشگر تبريز و چندي بعد به لشگر زرهي کرمانشاه انتقال يافت. وي درسال 1350 آموزش زبان انگليسي را در تهران به پايان رساند و با دخترعموي خويش ازدواج نمود. صيادشيرازي جهت تکميل تخصص‌هاي توپخانه در سال 1352 به آمريکا رفت و در سال 1353 جهت آموزش نيروهاي نظامي به اصفهان بازگشت. او در اصفهان با تشکيل کلاس‌هاي مذهبي و شرکت در جلسات بحث‌هاي ديني، ساواک را نسبت به خويش حساس نمود و با اوج‌گيري انقلاب انزجار خويش را از نظام پهلوي علني کرد. به همين علت در 19 بهمن ماه دستگير و زنداني شد. با پيروزي انقلاب از زندان رهائي يافت و به همراه سردار رحيم صفوي و حجة‌الاسلام سالک از پادگان اصفهان محافظت نمود. صيادشيرازي در همين زمان با آيت‌الله خامنه‌اي آشنا شد و با درجه سرگردي به غرب ايران رفت. و با ياري برادران غيور خود، ‌سنندج را از دست منافقين آزاد نمود. مدتي بعد با درجه سرهنگي به فرماندهي عمليات غرب منصوب گشت. اما بني‌صدر او را از کار برکنار نمود. با حضور شهيد رجائي در سمت رياست جمهوري صيادشيرازي بار ديگر به ارتش بازگشت و قرارگاه حمزه سيد‌الشهدا را تأسيس نمود. وي در طول دوران سال‌هاي دفاع مقدس با سمت هاي مهم لشگري و در عمليات‌هاي مختلفي شرکت کرد. از جمله اين مسئوليت‌ها مي‌توان فرماندهي نيروي زميني، نمايندگي امام در شوراي عالي دفاع(به پيشنهاد آيت‌الله خامنه‌اي)، جانشين رياست ستاد کل را نام برد. سرانجام سپهبد علي صيادشيرازي در تاريخ21/1/1378 در سن 55 سالگي پس از عمري جهاد در راه خدا توسط منافقين به شهادت رسيد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 21:28  توسط منتظر آقا  | 

در جستجوی گم شده

چقدر سخته آدم هزاران کیلومتر اون ور دنیا زندگی کنه، ولی دلش توی فکه جامونده باشه!
راحت نیست آدم توی سوئد، توی حال و هوای زندگی روزمره خودش باشه، ولی قلبش واسه بهشت زهرا(س) بتپه!
همه اینارو گفتم تا یه نامه قشنگ و سوزناک از دوست باصفام "مهدی صیادی فرد" براتون منتشر کنم.
جاش خیلی از ما دوره، ولی راهش نه!
خونه اش خیلی با ما فاصله داره، ولی قلبش همسایه مونه!
خب خودتون نامه دلتنگیش رو بخونین و دوست داشتین جوابش رو بدین:

تقدیم به داش حمید بخاطر لطف و صفاش

در جستجوی گم شده

داش حمید، "سیدصادق معصومی" هم یکی دیگه از داداش هامونه که بیست و دو ساله منتظرشیم.
اون هم مثل یک سپاهی و بسیجی دیگه، توی فکه، چنانه، جفیر، کوشک و طلائیه … از روی زمین محو شد و به ستاره ها پیوست.
توی این بیست و دو سال یک قرنه که منتظرشیم.
سید هم مثل خودمون وحشی بود و زبون نفهم.
اما صادق بود و معصوم.
هرچی گشتم دنبال عکسش، پیدا نشد.
انگار میخواد تا ابد گم بمونه!
اما یه هدیه ازش پیدا کردم. عکس همت زیرچادرهای حسینیه.

فقط نمی دونم چرا پشتش نوشته:

"فقط در منطقه جنگی معتبر است!"

خب اگر این کارها رو نمی کرد که بهش نمی گفتند وحشی و الآن هم مفقود نبود!
این هدیه رو تقدیم می کنم به تو که دلت مثل دریاست و حاضر نشدی دل ما رو بشکونی.
امیدوارم هیچ وقت چشمات به در نمونه.
یا علی

http://davodabadi.persianblog.ir

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 8:36  توسط منتظر آقا  | 

حرف حساب جواب نداره. عمل داره!

به احترام و تبعیت از فرمان مقام معظم رهبری، در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی، و  به توصیه دوست بزرگوارم آقای "مهدی صیادی فرد" که همواره در آسمان و زمین به دنبال یاران خورشیدی و گل های گم شده اش در شلمچه و فکه، هر گلی را می بوید:

آتش بس

راست گفتند که :

حرف حساب جواب نداره، عمل داره!

این هم نامه ارزشمند آقا مهدی

داش حمید سلام
سلامی به گرمی تابستان گرمدشت
داش حمید در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی شاید این گونه به خودی پرداختن در محضر الهی و حضور امام شهدا و شهدا درد آور باشه. نیست؟ 
شما رو به روح امام  و عزیزان سفر کردمون، ترتیبی بدید تا این بدعت ریشه کن بشه.
به روح رسول الله تو توی فکه و بیابون های چنانه عزیزتر از میدون جنگ خودی با خودی ظاهر شده بودی.
هنوز من به پیدا شدن جنازه خیلی از داداشام امیدوارم. سید محمود موسوی، سید مسعود اسماعیلی، چزانی ....
خیلی حرف زدم نه؟
خودم توی استکهلم نشستم و انتظار دارم تو توی گرمدشت دنبال همرزم هامون بگردی!
یاعلی

http://davodabadi.persianblog.ir

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 21:36  توسط منتظر آقا  | 

گفتم نرو ...

نرو ...
تورو به خدا ...
تو رو به هرکی که دوسش داری نرو...
اگه بری ...
اگه بری کشته میشی
می کشنت
می سوزوننت
تیکه تیکه ات می کنن
به دارت می کشن
بدنت رو خوراک حیوانات میکنن
سرت رو بالای نیزه میزنن
بهت می خندن
بهت بد میگن
بهت بی ادبی میکنن

نرو ...
تو رو جون مامان نرو ...

میری؟
برو ...
ما رو اسیر می کنن
توی خیابونا می گردونن
بچه ها رو شلاق میزنن
به پای ما غل و زنجیر می زنن
حجاب از سر ناموست میکشن

عیبی نداره؟
برات مهم نیست؟

آهان می دونستم ما برات خیلی مهمیم
خوب شد
پس نمیری؟!

نه؟!
چی نه، یعنی هنوزم ...
میری؟
با همه اینایی که گفتم
یعنی
بابا
بابا بزرگ
مامان
بچه ها
اصلا من
خواهرت
هیچکدوم نمی تونن جلوتو بگیرن؟

میری؟
جدا میری؟
پس این آخری یه خواهش ازت دارم
حالا که داری میری
منم با خودت ببر!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 8:45  توسط منتظر آقا  | 

خون شد دلم خدايا ...

سردار "علي‌اكبر پريمي" جانباز شيميايي ورزمنده سالهای دفاع مقدس به یاران شهیدش پيوست 

شهید پریمی

آهای بچه های گردان شهادت

آهای بچه های تیپ ذوالفقار

آهای بچه های واحد آرپی جی

آهای بچه های بامرام ...

آهای باغیرتا

...

اینم یکی دیگه:

به گزارش خبر نگار پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی:
سردار"علي‌اكبر پريمي" از يادگاران دوران جنگ و جهاد سرانجام پس از گذشت دو دهه تحمل درد و رنج ناشي از زخم‌هاي تركش و عوارض مصدوميت شيميايي صبح دیروز -دوشنبه- در بيمارستان بقيه الله تهران در گذشت و به خیل شهدا پیوست.

شهید علی اکبر پریمی

لازم به ذکر است که سردار شهیدعلی‌اکبر پریمی در 24/1/62
 در منطقه فکه بر اثر اصابت ترکش از ناحیه گردن و در تاریخ    14/8/62 در منطقه پنجوین بر اثر اصابت ترکش از ناحیه گردن و دست چپ و در تاریخ
 2/12/64 در منطقه فاو بر اثر بمباران شیمیایی و در تاریخ  65/10/22در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش از ناحیه پا و دست راست مجروح شد

شهید پریمی

نه از کفر و نه از دین می نویسم

نه از مهر و نه از کین می نویسم

دلم خون است می دانی برادر

دلم خون است از این می نویسم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 23:45  توسط منتظر آقا  | 

برای همه دخترهايی که باباشون موجيه

اون روز توی میدون منیریه تهران برای سالگرد شهدا مراسم گرفته بودن که گروه موزیک ارتش شروع کرد به نواختن مارش کوبنده عملیات.
ناگهان یکی از بچه ها دوید طرفم و دستم رو گرفت و گفت که کمکش کنم.
سه چهارتایی یک نفر رو که همسن و سال خودم بود، از روی صندلی برداشتیم و بردیم داخل یه اتاق دیگه. افتاد روی زمین و من مات و مبهوت مونده بودم که چی شده. پنج شش نفری ریختیم روش تا خودش رو این ور و اون ور نکوبه و نزنه.
کمی که آروم شد شروع کرد به حرف زدن.
سریع ضبط رو درآوردم و بردم دم دهنش.
45 دقیقه تمام، آخرین صحنه هایی رو که هنگام مجروحیت و موجی شدن در شلمچه دیده بود، مثل یه نمایش رادیویی اجرا کرد. اون قدر سفت دندوناشو بهم می فشرد که نزدیک بود فکش خورد بشه.
قشنگ مثل نمایش حرف می زد. آروم حرکت می کرد، داد می زد، می دوید و نفس نفس می زد و ...
بعد از 45 دقیقه، یه دفعه فریاد بلند "یامهدی" زد و همه مارو پرت کرد.
کم کم حالش جا اومد. تعجب می کرد چرا ما دورش نشستیم.
رفیقش می گفت:
صبح توی اتوبوس حالش این جوری شد، ملت در می رفتن. هی می گفتم بیایین کمک این خطری نداره، کسی نیومد جلو.
بازم رفیقش می گفت:
روزی سه بار این جوری میشه، از همه بدتر وقتیه که توی خونه حالش بد میشه. مدام خودش رو می زنه به در و دیوار، داد میزنه، ولی هیچکس نیست کمکش کنه. تازه، دو تا دختر کوچیک داره که در میرن بغل مامانشون و فقط گریه میکنن و می پرسن:
"مامان ... چرا بابا خودشو میزنه؟"
و اون همچنان در همین تهران زندگی می کنه و با هر بار موجی شدن فقط زورش به خودش می رسه و با دو دوست صمیمیش که توی شلمچه با شلیک مستقیم تانک شهید شدن، حرف میزنه.
***
وقتی این نوار رو برای خدابیامرز "ابوالفضل سپهر" گذاشتم، اون فقط گریه کرد و بعدش این شعر قشنگ رو سرود.
بعدها نوار رو به خانم "رخشان بنی اعتماد" دادم که نتیجه اش شد "اسماعیل" در فیلم "گیلانه" که اگر ندیدید، حتما ببینید.
این نوار رو دارم ولی حال ندارم برای کسی تکثیر کنم!
خیلی خودخواهم نه؟!

 
اتل متل یه بابا
 
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار

اتل متل بچه‌ها
که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی که از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی که هرچی
جلوش باشه می‌شکنه
همون وقتی که هرکی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌کسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو کردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دویدو
زد تو دیوار با کله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
کشتند بچه‌هارو

بعد مامانو هولش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد

بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام
فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

آی اونایی که امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام کلیده
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته

یه روز پشیمون می‌شین
که دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
کی میگه که دروغه؟

مرحوم ابوالفضل سپهر

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 8:36  توسط منتظر آقا  | 

و ... تنها صداست که می ماند ...

و ... تنها صداست که می ماند ...

                

بمباران شیمیائی سردشت

صدای شلیکی در دور دست

صدای سوتی تند و کش دار

صدای انفجاری خفیف که به خمپاره نمی ماند

صدای خسته زمینی که از انفجار نمی لرزد

صدای دوست من

بغل دستی تو

فرمانده گردان گاز ... گاز ... گاز ...

صدای سوختن پوستی لطیف

صدای جز و جز کردن ریه ای تنگ

صدای ضربان تند قلبی نازنین

صدای گردش سریع مردمک چشمی زیبا

صدای خس و خس سینه ای سوخته

صدای ترکیدن طاول های شیمیایی

صدای گریه های بی صدای دخترک بر بالین پدر

صدای هق هق همسر در داغ شوهر

صدای من

صدای تو

صدای ما

صدای شاعری که عربده کشان از شهدا می سراید

صدای شیپور جنگی که نواخته می شود

...

و ...

و صدای گوش هایی که نمی خواهند بشنوند

و چشم هایی که نمی خواهند ببینند

و دست آخر این که

صدای بزرگی که عارفانه می نگرد و لبانش نجوا می کنند:

"کسی که خود را به خواب زده هیچگاه نمی توانی بیدار کنی!"

 

http://davodabadi.persianblog.ir

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 22:41  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه شهید استاد مرتضی مطهری

   

سيزدهم بهمن ماه سال 1298 فريمان ميزبان نوزادي شد كه او را مر تضي ناميدند. سيزده سال بعد مرتضي طلبه حوزه علميه شد و در سال 1316 براي ادامه تحصيل علوم ديني به قم مراجعت كرد و در محضر درس اساتيدي چون امام خميني (ره)، آيت الله العظمي بروجردي و علامه سيد محمد حسين طباطبايي شركت نمود. سال 1331 بود كه به تهران مهاجرت كرد و شروع به تدريس در دانشكده معقول و منقو ل (الهيات و معارف اسلامي) دانشگاه تهران نمود و در همان زمان به همكاري با مجامع اسلامي وكانونهاي مذهبي پرداخت. در پانزدهم خرداد ماه 42 دستگير و راهي زندان شد و يكسال پس از آن به صلاحديد امام خميبي (ره) با جمعيت هاي مؤتلفه اسلامي آغاز به همكاري نمود. پس از چندي حسينيه ارشاد تهران را تأسيس كرد كه گام مؤثري درجهت جذب و سازماندهي جوانان بود. در سال 1348 به دليل انتشار اعلاميه اي مبني بر جمع آوري كمك به آوارگان فلسطين راهي زندان شد. سال 1354 بود كه رژيم به دليل احساس خطري كه از جانب شهيد مطهري مي نمود ايشان را ممنوع المنبر اعلام كرد. دو سال بعد در سال 1356 استاد اقدام به پايه گذاري جامعه روحانيت مبارز تهران نمود. در سا ل 1357 در سفري به پاريس مسؤوليت تشكيل شوراي انقلاب از سوي امام (ره) به ايشان واگذار شد. او كه پاره تن امام بود در ارديبهشت ماه 1358 پس از سالها تلاش در جهت اعتلاي كلمه الله به دست گروه فرقان به شهادت رسيد. نامش بلند و يادش جاودان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 23:56  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه سیدحسن نصرالله

سيد حسن نصرالله متولد 31 اگوست 1960 روستاي «البزوريه» در جنوب لبنان است. پدرش «عبدالكريم»، سبزي و ميوه‌فروشي مي‌كرد و حسن براي كمك به پدر به دكان وي رفت‌ و آمد داشت. در دكان و بر سينه ديوار آن، عكس امام موسي‌صدر آويزان بود؛ عكسي كه نخستين جرقه‌هاي محبت موسي صدر و جنبش امل را كه آن زمان به جنبش محرومان معروف بود، در دل سيد حسن روشن كرد. با اين كه با هيچ‌يك از علماي ديني آن‌وقت در ارتباط نبود و خانواده‌اش هم، يك خانواده ديني شاخص نبود، ولي سيدحسن نوجوان، علاقه‌مند به دين بود و اين علاقه در حيطه انجام فرايض معمول مانند نماز و روزه محدود نبود، او فراتر از اين‌ها هم مي‌رفت. اين علاقه وي را واداشت كه با سن اندكش در سال 1976 به نجف برود و تحصيلات حوزوي خود را در آنجا آغاز كند.
در سال 1978 به لبنان بازگشت و در مدرسه الامام المنتظر(عج)، كه شهيد سيد عباس موسوي آن را تأسيس كرده بود، تحصيلات حوزوي خود را پي گرفت و در همان حال، به فعاليت‌هاي سياسي در جنبش امل مشغول و مسئول سياسي جنبش امل در منطقه بقاع شد.

تأسيس حزب‌الله

پس از آن كه امام موسي صدر در ليبي به صورت مرموزي ربوده شد، اختلافات بسياري در سطح رهبري جنبش امل به وجود آمد كه در اثر آن و خروج عده‌اي از رهبران از اين جنبش، حزب‌الله لبنان تأسيس شد. سيد حسن در حزب‌الله نيز مسئوليت‌هاي مختلفي را عهده‌دار شد؛ از جمله عضويت در شوراي رهبري حزب‌الله، اما از فضاي درس و بحث فاصله نگرفت و به تحصيلات علمي خود ادامه داد تا جايي كه در سال 1989 براي تكميل تحصيلات خود به قم مسافرت كرد، اما حملات گسترده اسراييل به لبنان و مبارزات حزب‌الله به او اجازه نداد، بيش از يك سال در قم بماند و بار ديگر به لبنان بازگشت، تا در كنار برادرانش به مبارزه با رژيم صهيونيستي بپردازد.

شهادت سيد عباس موسوي

در سال 1992 و پس از شهادت سيد عباس موسوي، دبيركل وقت حزب‌الله لبنان، با اجماع شوراي رهبري حزب‌الله سيد حسن نصرالله، دبيركل جديد اين جنبش شناخته شد. شهادت سيد عباس موسوي به همراه خانواده‌اش، تأثير بسزايي در روحيه مردم لبنان و به وي‍ژه رزمندگان حزب‌الله گذاشت و پس از آن بود كه مبارزات و حملات حزب‌الله شكل جديدي به خود گرفت و حمايت عمومي در ميان مردم لبنان از حزب‌الله رو به فزوني نهاد. در اين ميان، اسراييل نيز در سال‌هاي 1993 و 1996 عمليات‌هاي خوشه‌هاي خشم و تسويه حساب را به اجرا گذاشت كه با مقاومت سرسختانه حزب‌الله، كه از كم‌ترين امكانات نظامي برخوردار بود، روبه‌رو شد.

شهادت فرزند ارشد

سپتامبر 1997 دو تن از رزمندگان حزب‌الله در حمله به يكي از مواضع ارتش اسرائيل در منطقه جبل‌الرفيع در جنوب لبنان به شهادت رسيده و پيكر آنان به دست نيروهاي اسرائيلي افتاد. تلويزيون اسرائيل بدون اطلاع از هويت اين دو نفر، تصوير خون‌آلود آنان را به نمايش گذاشت، به سرعت مشخص شد كه يكي از اين دو تن، سيد هادي، فرزند سيد حسن نصر‌الله، دبير كل حزب‌الله است. انتشار اين خبر همانند بمبي در جامعه لبنان صدا كرد و تحول بسيار مهمي در پي داشت. در تاريخ لبنان، چه در زمان جنگ داخلي و چه در مقابله با تجاوز نظامي اسرائيل، هيچ‌گاه ديده نشد كه فرزند يكي از رهبران گروهاي سياسي و يا شبه نظاميان در راه مبارزه كشته شده باشد.
اين واقعه، موجي از احساسات جوشان همدردي، احترام و شيفتگي را نسبت به دبير كل حزب‌الله در ميان همه طوايف مذهبي لبنان در پي داشت، به گونه‌اي كه همه آحاد ملت لبنان از هر دين و مذهبي، تحت تأثير شديد اين واقعه قرار گرفتند. رهبران سياسي لبنان نيز يكي پس از ديگري به ديدار سيد حسن نصر‌الله رفته و ضمن گفتن تبريك و تسليت به مناسبت شهادت سيد هادي نسبت به شخصيت مبارز و صادق دبير كل حزب‌الله، مراتب قدرداني و احترام خود را ابراز داشتند. اين ابراز همدردي و احترام منحصر به لبنان نبود و افرادي چون امير عبد‌الله، وليعهد عربستان نيز براي نخستين بار در تاريخ حزب‌الله، با ارسال پيام تسليت براي دبير كل حزب‌الله، حمايت خود را از مقاومت اسلامي اعلام نمود.
سال2000 طعم شیرین پیروزی                                                          
در سال 2000 و در زمانی که مذاکرات عرفات و مسئولان آمریکایی و اسراییلی برای حل کشمکش خاورمیانه، راه به جایی نبرده بود، ارتش اسراییل در حرکتی یک‌جانبه و بدون گرفتن کمترین امتیازی از حزب‌الله، از اراضی اشغالی جنوب لبنان عقب نشینی کرد و به جز مناطق محدود مزارع شبعا، نیروهای خود را از همه مناطق تحت اشغال عقب کشید. این شکست مفتضحانه، علاوه بر استحکام بخشیدن به مواضع حزب‌الله، مبتنی بر مقاومت، باعث شد تا سید حسن نصرالله به موفقیتی بی‌سابقه در میان اعراب دست یابد، تا این که به عنوان مهم‌ترین شخصیت جهان عرب شناخته شود.
از سوی دیگر، حزب‌الله لبنان با تکیه بر این موفقیت، توانست حضور خود را در عرصه سیاسی لبنان تقویت کند تا جایی که علاوه بر حضور پرتعداد در پارلمان لبنان، سکان تعدادی از وزارتخانه‌ها را نیز به دست گیرد.
انتفاضه، درسی از حزب‌الله
پیروزی‌های پی در پی حزب‌الله در عرصه‌های مختلف سیاسی و نظامی در میان فلسطینیان نیز تأثیر خود را بر جای گذاشت. مردم آواره فلسطین به ویژه جوانان، که سال‌ها دل به روند مذاکرات صلح خاورمیانه بسته بودند، دریافتند که مشکل فلسطینیان، با مذاکره و رژیم اشغالگر، حل نمی شود و با این پیش‌زمینه، انتفاضه دوم مسجدالاقصی شکل گرفت؛ انتفاضه‌ای که به حماس قدرتی دیگر بخشید و با پیروزی حماس در انتخابات فلسطین وارد مرحله‌ای جدید شد؛ مرحله‌ای که دیگر با جنگ شش روزه اعراب و اسراییل پایان نمی‌یابد، چه آن که نصرالله در پیام خود چنین گفت:
از حالا به بعد، شما جنگی تمام‌عیار خواستید، پس این هم جنگ تمام عیار شما. این را خواستید. حکومت شما خواست قواعد بازی تغییر کند، پس قواعد بازی تغییر می‌کند. شما نمی‌دانید امروز با چه کسی می‌جنگید. شما با فرزندان محمد (ص)، علی، حسن و حسین (ع) و با اهل بیت رسول خدا (ص) و اصحاب او وارد جنگ شده‌اید. شما با قومی می‌جنگید که ایمانی فراتر و برتر از همه انسان‌های این کره خاکی دارد. شما خواستار جنگی تمام‌عیار با قومی شدید که به تاریخ، و فرهنگ خود افتخار می‌کند و قدرت مادی، امکانات، مهارت، خرد، آرامش، رویا، عزم، ثبات و شجاعت دارد و به امید و یاری خدا روزهای آینده را میان ما و شما خواهیم دید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 0:37  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه شهید سید عباس موسوی دبیر کل سابق حزب الله لبنان

 

 

شهید سید عباس موسوی در سال ۱۹۵۲ میلادی (۱۳۳۱ شمسی) در شهرک نبی شیت از توابع بعلبک لبنان دیده به دنیا آمد.

او در سال ۱۹۶۶  (۱۳۴۷) در شهر صور با امام موسی صدر آشنا شد و به خواست او به حوزه علمیه صور (کانون تحقیقات اسلامی) که مؤسس آن امام موسی صدر بود رفت.

در سال ۱۹۶۷ میلادی برای پیگیری تحصیلات علوم دینی به حوزه علمیه نجف رفت و نزد اساتید بزرگ آن حوزه به تحصیل در رشته‏‌های علوم اسلامی پرداخت. وی از محضر آیت اللّه العظمی سید ابوالقاسم خویی و آیت اللّه سید محمد باقر صدر استفاده کرد و با سید محمد باقر صدر روابط نزدیک فکری و سیاسی برقرار کرد.

او در این مدت ازدواج نمود، و این بار به همراه همسرش به نجف رفت. او با مشاهده ظلم صدام بر مردم عراق در مقابل حکومت حاکم به مبارزه و روشنگری پرداخت.

در سال ۱۹۷۹ میلادی (۱۳۵۷ شمسی) که همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران بود، تحت مراقبت ویژه صدام قرار گرفت و چندی بعد به علت فشارهای مداوم پلیس عراق به توصیه آیت‌الله محمد باقر صدر به لبنان بازگشت. در همین سال، حوزه علمیه بعلبک را تأسیس کرد. سپس به همراه همسرش حوزه الزهرا را جهت آموزش احکام اسلام و ارتقاء سطح آگاهی زنان مسلمان به راه انداخت.

با تشکیل حکومت اسلامی در ایران توسط امام خمینی، او که در صف مقدم جهاد علیه رژیم صهیونیستی قرار داشت با همفکری جمعی از علما و تعدادی از شاگردان خود، جنبش انقلابی حزب‏ الله لبنان را تأسیس کرد و در سال ۱۳۷۰ خود دبیر کلی این حزب را بر عهده گرفت. موسوی با تلاش بسیار اختلاف ایجاد شده میان شیعیان جنوب لبنان و مردم فلسطین را برطرف ساخت و نقشه‌های رژیم صهیونیستی را برای این کار افشا کرد.

سید عباس موسوی در ۱۶ فوریه سال ۱۹۹۲ میلادی (۲۷ بهمن ماه سال ۱۳۷۱) بته دست صهیونیست‌ها کشته شد.

او در صبح روز ۱۶ فوریه برای شرکت در مراسم هشتمین سالگرد کشته شدن شیخ شهداء مقاومت به سمت جبشیت حرکت کرد و بعد از سخنرانی و حضور در گلزار شهدا و قرائت فاتحه به شهر الشرقیه رفت، سپس راهی شهر کوثر به الیسا شد و در این شهر بر اثر اصابت موشک شلیک شده از هلیکوپترهای رژیم صهیونیستی به خودرو حامل سید عباس موسوی و همسرش ام یاسر و تنها فرزند خردسالش در سن ۴۰ سالگی کشته شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 0:36  توسط منتظر آقا  | 

اجازه نامه حضرت امام خمینی(ره) به سیدحسن نصرالله در امور حسبیه (سال 1360)

                 بسم‌الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب‌العالمین، والصلوة والسلام علی محمد و آله الطاهرین، ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین.
و بعد ، جناب حجت‌الاسلام آقای حاج سیدحسن نصرالله ـ دامت افاضاته ـ از طرف اینجانب مجازند درتصدی امور حسبیه و اخذ وجوه شرعیه و مصرف مظالم عباد و ذکوات و کفّارات را در مصارف مقرره شرعیه ؛ و در مورد سهمین مبارکین نیز مجازند در اخذ و صرف آن در مخارج خودشان به نحو اقتصاد ؛ و در مورد مازاد بر مخارج نیز مجازندنصف آن را در مخارج سادات عظام ـ کثرالله امثالهم ـ و ترویج شریعت مقدسه صرف نموده و نصف دیگر را ارسال دارند .
«و اوصیه ـ ایّده‌الله تعالی ـ بما اوصی به السلف الصالح من ملازمة التقوی و التجنب عن الهوی و التمسک بعروة الاحتیاط فی امور الدین و الدنیا؛ و ان لاینسانی من صالح دعواته»؛ والسلام علیه و علی اخوانناالمؤمنین و رحمةالله و برکاته.
روح‌الله الموسوی الخمینی
حضرت امام (ره) در پایان اجازه‌نامه با عبارت «وان لا ینسانی من صالح دعواته» از او خواستار دعای خیربرای خود شده است که در بقیه احکام مذکور این قید نیست .

    المومن ینظر بنورالله...    

 سیدحسن نصرالله قهرمان عرب:


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 0:34  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه شهید سید محمد بهشتی

      

شهید سيد محمد بهشتی در روز دوم آبان ماه سال 1307 در محله لوميان شهر اصفهان متولد شد. پدرش سيد فضل الله مردي روحاني و متقي بود و در هفته دو روز را به روستاهاي اطراف مي رفت تا آنان نيز بتوانند نماز را به جماعت بخوانند. سيد در سن 4 سالگي آموختن را آغاز نمود. در سن 7 سالگي براي رفتن به مدرسه آماده شد و چون کودکي تيز و باهوش بود در کلاس چهارم ثبت نام کرد. سال ششم ابتدايي به عنوان نفر دوم شهر معرفي گشت.
سپس به دبيرستان سعدي راه يافت. هنوز دو سال نگذشته بود که به مطالعه علوم ديني علاقمند شد. در سال 1321 مدرسه را رها کرد و در جست و جوي نکته هاي آئين محمدي (ص) در مدرسه صدر اصفهان به تحصيل پرداخت. بعد از آموختن فقه و پايان دوره‌ي سطح در سال 1325 به قم مهاجرت نمود و در مدرسه حجتيه ساکن شد و از محضر آيت الله داماد، اردکاني يزدي، امام خميني (ره)، آيت الله بروجردي، آيت الله حجت، آيت الله سيدمحمدتقي خوانساري و ... کسب فيض نمود.
در سال 1327 در امتحانات متفرقع دبيرستان شرکت کرد و بعد از اخذ مدرک ديپلم ادبي به دانشگاه الهيات و معارف راه يافت. او که زبان فرانسه را در دبيرستان فرا گرفته بود، به علت علاقه به زبان انگليسي، کتاب « ريدر » را خواند و براي تکميل آن در تهران يک دوره کلاس فشرده رفت. سال سوم دانشگاه در تهران ساکن شد اما در سال 1330 به قم بازگشت و در مدرسه اي به عنوان معلم زبان انگليسي مشغول به کار شد. در همين سال مدرک کارشناسي خود را از دانشگاه دريافت کرد. سپس درمحضر علامه طباطبايي اسفار و فلسفه را فرا گرفت.
در سال 1333 در قم دبيرستاني با شيوه ي جديد به نام دبيرستان دين و دانش تاسيس کرد و در ارديبهشت ماه سال 1331 با صبيه مکرم يکي از روحانيون ازدواج نمود و صاحب 4 فرزند شد. سال 1336 سيدمحمدحسيني بهشتي مدرک دکتراي فلسفه خود را از دانشگاه تهران دريافت کرد و در سال 1338 کلاس‌هاي زبان انگليسي، عربي، علوم طبيعي را در دبيرستان دين و دانش به منظور تحصيل طلاب حوزه علميه به راه انداخت. در سال 1339 سازمان دادن به حوزه علميه قم را از اهم فعاليت‌هاي خود دانست. و با طرح يک برنامه منسجم و همياري آيت الله گلپايگاني در سال 1342 مدرسه حقاني از جمله مدارس نمونه علوم حوزوي شد. بعد از سخنراني دکتر بهشتي در جشن مبعث دانشگاه تهران و چاپ آن در مجله مکتب تشيّع يک هسته تحقيقاتي به وجود آمد که قرار شد پيرامون حکومت در اسلام تحقيق و مطالعه شود.
وي از سال 1341 به رهبري امام (ره) مبارزات خود را آغاز کرد و در سال 1342 بر اثر فشار و تهديد ساواک به تهران انتقال يافت و با جمعيت هيئت هاي مؤتلفه ارتباط پيدا نمود. در اين زمان به پيشنهاد شوراي مرکزي، امام (ره) يک گروه چهار نفري به عنوان شوراي فقهي و سياسي براي آنان تبيين کرد که اين شورا متشکل از آقايان استاد مطهري، انواري، مولايي و دکتر بهشتي بود. در سال 1343 مسلمانان هامبورگ براي مسجد تازه تأسيس خود که به دست مرحوم آيت الله بروجردي ساخته شده بود، تقاضاي يک روحاني کردند و با اصرار آيت الله ميلاني و حائري، دکتر بهشتي رهسپار آلمان شد و در آن‌جا هسته انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان گروه فارسي زبان را تاسيس کرد.
دکتر در اين مدت زبان آلماني را نيز فرا گرفت و در سال 1349 از اين کشور خارج شد. او سفرهايي به لبنان، سوريه، عربستان( مکه مکرمه) و ترکيه براي ديدار امام موسي صدر دوست ديرينه سال‌هاي تحصيل در قم داشت. زمانيکه به ايران بازگشت، دولت او را ممنوع الخروج نمود. لذا در سال 1350 کلاس تفسير قرآن برپا کرد تا اينکه در سال 1354 دستگير و چند روز در زندان کميته مرکزي محبوس گشت. بعد از رهايي ديگر نتوانست اين کلاس را ادامه دهد.
اما به همراهي دکتر باهنر در بخش برنامه ريزي کتاب وزارت آموزش و پرورش به تهيه و تدوين کتاب ديني براي مداري اقدام کرد و از اين طرق فکر ديني و آشنايي با قرآن را وارد کتب درسي نمود. دکتر در روز اول بهمن ماه سال 1354 از رساله ي دکتراي خود تحت عنوان « مسايل مابعدالطبيعه در قرآن » با راهنمايي استاد مطهري، که استاد راهنماي ايشان بود دفاع کرد. چرا که تا آن زمان به علت انجام فعاليت‌هاي فرهنگي سياسي نتوانسته بود آن را به پايان برساند. در سال 1357 بار ديگر براي چند روز به زندان افتاد و بعد از رهايي به ديدار امام (ره) در پاريس رفت و هسته اصلي شوراي انقلاب که متشکل از آقايان استاد مطهري، هاشمي رفسنجاني، موسوي اردبيلي، باهنر و شخص خود ايشان بود، را با نظر امام (ره) تشکيل داد. آيت الله بهشتي با پيروزي انقلاب به عنوان دبير شوراي انقلاب معرفي گشت و بعد از تعيين اعضاي مجلس خبرگان به انتخاب مردم تدوين قانون اساسي را بر عهده گرفت و با آوردن دلايل و براهين مستند اصل ولايت فقيه را در مجلس خبرگان به تصويب رساند. دکتر در اين سال‌ها حزب جمهوري اسلامي را به ياري دوستان و افراد حزب اللهي تأسيس کرد.
چندي بعد امام (ره) مسئوليت ديوان عالي کشور را در اسفندماه سال 1358 به وي سپرد تا عدل و قسط در جامعه رواج يابد. سرانجام اين ياور بزرگ امام (ره) در روز هفتم تيرماه سال 1360 در سن 53 سالگي از ميان خاکيان رخت بربست و ايران اسلامي را داغدار خود نمود. انفجار بمب توسط منافقين کوردل در ساختمان حزب جمهوري اسلامي او و 72 لاله سرخ ايثار و اخلاص را پرپر ساخت.

امام خمینی: بهشتی ملتی بود برای ملت ما.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 0:33  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه شهید محمد جواد باهنر

             

 

شهید محمد جواد باهنر در سال 1312 درشهر كرمان ديده به جهان گشود. از 5 سالگي به مكتب خانه سپرده شد و با قدم گذاردن در دهمين بهار زندگي آغاز به آموختن علوم ديني در مدرسه معصوميه كرمان نمود. در اوائل سال 1332 براي تكميل آموخته‌هاي خود راهي شهر مقدس قم شد. از همان ابتدا در كنار دروس حوزوي به فراگيري علوم كلاسيك همت گمارد. پنج سال بعد موفق به اخذ كارشناسي در رشته الهيات شد و پس از آن تحصيلات دانشگاهي خود را تا دوره دكتري ادامه داد. در همين ايام اقدام به نشر مجلات مكتب تشيع كرد. با فرا رسيدن سالگرد شهداي حادثه فيضيه درسال 1343 پس از يك سخنراني پرشور دستگير و راهي زندان شد. از آن پس ساواك كه نام او را به عنوان يك مهره مهم مبارزاتي در ليست سپاه خود درج كرده بود هرگز راحتش نگذاشت و بارها طعم حبس و شكنجه را چشيد. در سال 1357 به فرمان حضرت امام خميني (ره) به عضويت شوراي انقلاب درآمد. درسال 1359 به عنوان نماينده كرمان به مجلس خبرگان در مجلس شوراي انقلاب در آمد. در سال 1359 به عنوان نماينده كرمان به مجلس خبرگان و مجلس شوراي اسلامي قدم نهاد و در دوره رجائي كه رئيس جمهور منتخب ايران بود به نخست وزيري انتخاب شد. هشتم شهريورماه همان سال در حادثه بمب‌گذاري دفتر رياست جمهوري بال گشود و به عرش سفر كرد. با شهادت او به دست منافقان دفتر زرين و پربار يك عمر تلاش و مجاهدت او براي هميشه در دل تاريخ جاودانه شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 0:32  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه شهید محمد علی رجایی

          

 

شهید محمد علي رجايي در سال 1312 در خانواده‌اي متوسط و مذهبي در شهر قزوين به دنيا آمد. در چهار سالگي از نعمت داشتن پدر محروم شد. چندي بعد به اتفاق خانواده به تهران آمدند. محمد علي براي گذراندن زندگي و امرار معاش خانواده مجبور به ترك تحصيل شده در خيابانهاي تهران به دست فروشي پرداخت. بعد از مدتي وارد ارتش شد و با اخذ ديپلم رياضي تحصيلات خود را در مقطع متوسطه به پايان رساند و به دليل علايق مذهبي از ارتش خارج شد. به جهت علاقه زيادي كه به تدريس داشت به معلمي پرداخت اما در همان حال از ادامه تحصيل دست برنداشت و در نهايت در رشته آمار در مقطع كارشناسي ارشد فارغ‌التحصيل شد. او در سال 1341 ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج سه فرزند بود. در دوران مبارزه با رژيم پهلوي در كار جهاد بسيار فعال بود. او دو بار به زندان افتاد. بار دوم، دو سال در بند بود و در تمام اين مدت شكنجه‌ و آزار ديد كه اين بيشترين مدت شكنجه در بين زندانيان قبل از انقلاب بود. پس از پيروزي انقلاب و با شكل‌گيري حكومت، رجايي به نخست‌وزيري رسيد. او نخست‌وزيري مردمي و بسيار ساده‌زيست بود و زندگي‌اش با مردم عادي هيچ تفاوتي نداشت. به همين دليل مردم نخست‌وزير محبوب خود را در سال 1360 به رياست جمهوري برگزيدند. در سفري به سازمان ملل فريادگر حقانيت و مظلوميت مردم ايران شد. منافقين كوردل نتوانستند خار چشم خود را تحمل كنند و او را در شهريور سال 1360 وقتي كه تنها 20 روز از رياست جمهوري او مي‌گذشت به همراه يار ديرينش محمد جواد باهنر به شهادت رساندند.
             اينچنين بود كه شقايقي از يادش در دلها روييد و جاودان ماند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 0:31  توسط منتظر آقا  | 

زندگینامه شهدای محراب

              

 

شهید آیت الله سید محمد علی قاضی طباطبایی

سيد محمد علي فرزند حاج ميرزا باقر قاضي طباطبايي، ششم جمادي الاول سال 1331ه.ق در شهر تبريز متولد شد و در دامان پر مهر مادري كه از تربيت يافتگان مكتب اسلام بود، پرورش يافت. او تحصيلات مقدماتي را تحت نظر ميرزا محمدحسين و ميرزا اسدالله قاضي طباطبايي گذراند و در شانزده سالگي به همراه پدرش ابتدا به تهران و سپس به مشهد تبعيد شد. در سال 1359 ه.ق براي تكميل مباني علمي و مسلح شدن به سلاح علم و ايمان براي مبارزه با طاغوتيان راهي شهر مقدس قم شد و در سال 1369 ه.ق (ده سال بعد) در ادامه تلاشهاي علمي‌اش به نجف اشرف عزيمت كرد. او كه در قم با امام خميني (ره) آشنا و شيفته شخصيت برجسته ايشان شده بود، با شروع دوره جديد مبارزات به رهبري آن حضرت به عنوان يكي از اركان مبارزه، رهبري مردم غيور آذربايجان را عهده‌دار شد. و سرانجام در سال 1348 به زنجان تبعيد گشت. پس از چهار ماه به تبريز بازگشت و آنجا را به سنگري مستحكم براي دفاع از حريم اسلام تبديل كرد. منزل آيت الله قاضي طباطبايي همواره پناهگاهي امن براي مبارزات، جوانان و مجروحان بود. قيام قهرمانانه مردم تبريز در 29 بهمن ماه 1356 نيز با هدايتهاي اين شخصيت عظيم صورت گرفت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، در مرداد ماه 1358 طي حكمي از سوي امام خميني (ره) به عنوان نماينده تام‌الاختيار و امام جمعه تبريز منصوب گرديد. نماز عيد قربان سال 1358 به امامت آيت الله قاضي طباطبايي اقامه شد و شب هنگام منافقين سيه‌دل، اين عاشق خدا و مجاهدنستوه را قرباني كردند و ملتي را به داغ نشاندند. روحش شاد.

                                             

 

شهید آیت الله مدنی

سيد اسدالله مدني درسال 1293 ه.ش در دهخوارقان ديده به جهان گشود. پدرش آقا مير علي بزاز بود. در 4 سالگي مادر و در 16سالگي پدر خود را از دست داد. و در عنفوان جواني جهت كسب معارف اسلامي وارد شهر قم شد. او مبارزه خود را عليه رژيم پهلوي اين شهر آغاز كرد و به دليل همين تحركات به آذرشهر تبعيد شد. درآذر شهر در اولين اقدام با فرقه ضاله بهائيت به مبارزه برخاست و مردم را در برچيدن كارخانه مشروب‌سازي اين شهر دعوت نمود. به دليل ادامه مبارزات مجبور به ترك شهر شد و به نجف اشرف عزيمت كرد. او پس از تبعيد امام همواره در كنار ايشان بود و بارها و بارها به ايران آمده و در شهرهاي مختلف پيام‌آور ادامه مبارزه شد. و به همين دليل شديداً تحت نظر ساواك بود. در سال 1351 به خرم‌آباد آمده با سمت نماينده و وكيل تام الاختيار امام در مبارزه، به فعاليت پرداخت. ساواك كه ازنفوذ ايشان در بين مردم مي‌ترسيد با نوشتن شبنامه و نامه‌هاي توهين‌آميز سعي در ترور شخصيت ايشان كرد كه با هوشياري مردم و علما اين طرح ناكام ماند. ناگزير در سال 1354 ايشان را به نوآبار ممسني تبعيد كردند ولي سخنرانيها و افشاگريها و محبوبيت ايشان در بين مردم باعث شد تا از آنجا به گنبد كاووس تبعيد شوند اما از آنجا كه در هر جا پا مي‌گذاشت آنجا را به كانون مبارزه بدل مي‌كرد ساواك او را بندر كنگان و سپس به مهاباد تبعيد كرد. در تمام اين شهرها مردم را به تقليد از امام دعوت كرده و رساله ايشان را با تمام محدوديت‌هاي موجود بين مردم پخش مي‌كرد. پس از پيروزي انقلاب به عنوان نماينده مردم همدان در مجلس خبرگان قانون اساسي برگزيده و پس از شهادت اولين شهيد محراب شهيد قاضي طباطبايي، امام جمعه تبريز ايشان از طرف امام نماينده و امام جمعه تبريز شدند. در آن ايام در خنثي‌كردن فتنه‌هاي حزب خلق در تبريز نقش به سزايي داشتند و با حضور خود درجبهه‌ها و بوسيدن دست رزمندگان و شركت در مراسم دعا و نيايش مشوقي براي رزمندگان بودند. سرانجام اين مجاهد خستگي‌ناپذير در شهريور سال 1360 در حال اقامه نماز جمعه به دست منافقين كوردل به شهادت رسيدند.

                                             

 

شهید آیت الله اشرفی اصفهانی

آيت الله اشرفي اصفهاني در سال 1279 ه.ش در خميني شهر اصفهان در يك خانواده روحاني ديده به جهان گشود. چون او را هديه خدا مي‌دانستند او را عطا الله ناميدند. از سن 5 سالگي تحصيل علم را شروع كرد و در 13 سالگي براي ادامه تحصيل به اصفهان رفت. پس از 10 سال تحصيل مداوم در حوزه علميه اصفهان در سن 22 سالگي به حوزه علميه قم مراجعت نمود. ايشان نزد اساتيدي چون امام (ره) كسب علم كرد. به دنبال تاسيس حوزه علميه کرمانشاه توسط آيت الله بروجردي در سال 1335 به دستور اين مرجع بزرگ به کرمانشاه رفت. ايشان از علاقمندان به حضرت امام بودند. وجوهات را جمع‌آوري مي‌كردند و براي امام به قم مي‌فرستادند. در سال 1342 به عنوان نماينده امام در کرمانشاه منصوب شدند. به خاطر فعاليتهاي زياد، رژيم قصد تبعيد ايشان را داشت كه علاقمندي شديد مردم باختران به اين مرد دانشمند آنان را نا كام گذارد. بعد از شهادت فرزند برومند امام و اوجگيري نهضت ايشان فعاليت خود را گشترش داد تا جايي كه پس از تبعيد امام از عراق به پاريس توسط ساواك دستگير و مورد بازجويي قرار گرفت. در آستانه ورود امام به ايران در اعتراض به بسته شدن فرودگاه جزو متحصنين در دانشگاه تهران بود. پس از پيروزي انقلاب در سال 1358 طي حكمي امام ايشان را به سمت امام جمعه کرمانشاه انتخاب كردند. او در ايام جنگ با لباس رزم در جمع رزمندگان حاضر شده به ايشان روحيه‌اي تازه مي‌بخشيد و بالاخره در تاريخ 23 مهر ماه 1360 در ماه محرم در سن 82 سالگي در محراب عبادت به دست منافقين به شهادت رسيد.

                                              

 

شهید آیت الله دستغیب

سيد عبدالحسين در عاشوراي 1332ه. ق در شيراز متولد شد و از همان كودكي كمر به غلامي‌ حسين بست. تا سن 12 سالگي نزد پدر به تحصيل علم پرداخت و پس از فوت ايشان مراقبت و تكفل خانواده را بر عهده گرفت. مدتي بعد براي كسب معارف اسلامي‌ به نجف سغر كرد و در خدمت بزرگان دانش آموخت. هنگاميكه به شيراز بازگشت مردم او را به عنوان امام جماعت مسجد جامع برگزيدند. به دليل كمبود جا براي نماز گزاردن، او تصميم به تعمير مسجد گرفته خود نيز دوشادوش مردم كاركرد. در سال 1341 با آغاز مبارزات حضرت امام (ره) ايشان نيز پيغام دادند كه من هم در شيراز آماده‌ام و از آن تاريخ به بعد مستقيماً با امام (ره) در ارتباط بود. هر شب پس از نماز مغرب و عشاء براي نماز گزاران سخنراني مي‌كرد و به افشاگري ظلم طاغوتيان مي‌پرداخت. به راستي دستغيب در سالهاي او ج‌گيري انقلاب اسلامي‌ ايران ايشان مسئوليت نمايندگي مردم فارس در مجلس خبرگان را بر عهده گرفته و به فرمان امام و درخواست مردم امام جمعه شيراز شدند. آيت الله دستغيب كه همواره از حافظان نظام مقدس جمهوري اسلامي‌ ايران بود، در روز جمعه 20 آذر 1360 (1402ه.ق) به دست منافقان كوردل، به شهادت رسيد. يادش گرامی.

                                             

 

شهید آیت الله صدوقی

محمد درسال 1327 ه.ق در خانواده اي روحاني در يزد چشم به جهان گشود. پدرش ميرزا ابوطالب از علماي وارسته آن ديار بود. او تحت سرپرستي پسر عمويش به تحصيل علوم ديني مشغول شد و شرح لمعه را در مدرسه عبدالرحيم خان يزد آموخت. درسال 1349 به قم هجرت كرد و 21 سال در قم اقامت گزيد. اقامتش در آن شهر ششمين سال حكومت رضاخان و اوج فشار بر روحانيون و مذهبيون مصادف گشت. ايشان از بدو ورود به قم هم صحبتي امام را برگزيده و گاه در تمام شبانه روز با ايشان بود. صدوقي از طرفداران جدي فدائيان اسلام بوده منزل ايشان پناهگاه شهيد نواب صفوي و يارانش بود. او در عين اينكه به تدريس اشتغال داشت تحصيل هم مي كرد و گاه براي امرار معاش خود در منطقه عباس آباد قم به كشاورزي مي پرداخت. ايشان در پي درخواستهاي مكرر مردم يزد به اين شهر مهاجرت كرد و مورد استقبال بي نظير مردم قرار گرفت. با ورود به يزد حوزه درس تشكيل داده و خدمات عمراني بسياري داد. از سال 41 تا سال 43 به عنوان عنصري مبارز نقش هماهنگ كننده روحانيون و مردم، با اقدامات امام را بر عهده داشت. پس از تبعيد امام مبارزات وسيعي را آغاز كرد. بيانيه و اطلاعيه مي داد و به همراه اطلاعيه هاي امام به شهرهاي ديگر مي فرستاد و مردم و علما را به مبارزه دعوت مي كرد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايشان براي تدوين قانون اساسي راهي مجلس خبرگان شدند و پس از آن به عنوان نماينده امام و امام جمعه به شهر يزد رفتند. درايت و مديريت ايشان باعث شد استان يزد از كمند توطئه ها دور بماند. ايشان در برهم چيدن خانه هاي تيمي منافقين نقش به سزايي داشتند. با وجود كبر سن در جبهه حضور مي يا فتند و باعث شور و نشاط در جبهه ها مي شدند. حضور ايشان در عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر هميشه در يادها زنده است. سرانجام در روز يازدهم تيرماه سال 1361 با لبان روزه در سن 75 سالگي در محراب عبادت (نمازجمعه) به دست منافقين كوردل به شهادت رسيدند.

                                           

 

شهید آیت الله سید محمد باقر حکیم

در سال 1317 در جوار بارگاه ملكوتي امير‌مومنان در شهر نجف اشرف قدم به عرصه گيتي نهاد. ديدگانش را كه گشود، گنبد زيبا و طلائي امام اول شيعيان در قاب چشمانش جاي گرفت. او از همان آغاز كودكي به حوزه علميه رفت و تمام تلاش خود را مصروف آموختن علوم قديم و فقه اسلام نمود. پدرش «آيت‌الله سيد محسن حكيم» رهبر شيعيان مبارز بود، (1348-1333) او نيز در مكتب مبارزه درس آموخت و در جرگه مبارزان قرار گرفت و از سال 1335 فعاليت سياسي خود را آغاز نمود. وي پس از شهادت دوست و همرزم ديرين خود‌، آيت‌الله سيد محمد باقر صدر در سال 1358 به ايران مهاجرت كرد. آيت‌الله حكيم همواره موضعي ضدآمريكايي داشت و هميشه خواستار خروج دست‌نشانده‌ها و عوامل اين كشور در عراق بود، صدام به علت كينه و قساوت ديرينه خود با فرزندان زهراي اطهر (س) در سال 1361، 125 تن از اعضاي خانواده آيت‌الله حكيم را بازداشت و 29 تن از آنان را به شهادت رساند. برادر ديگرش (سيد مهدي حكيم) در سال 1366 توسط عوامل رژيم عراق در «سودان» به شهادت رسيد. آيت‌الله سيد محمد باقر حكيم در سال 1360 به همراه ياران همرزم و شيعه خود مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق را بنيان نهاد و در سال 1362 به رياست اين حزب منصوب شد. سرانجام اين روحاني مبارز و فداكار پس از گذراندن 23 سال تبعيد در ايران در ارديبهشت ماه سال 1382 به ميهن خويش بازگشت و در روز جمعه هفتم شهريورماه سال 1382 پس از اتمام مراسم نماز جمعه هنگام خروج از «باب‌القبله» در حرم اميرمومنان (ع) به شهادت رسيد. عاملان اين فاجعه عظيم با قرار دادن بمب داخل ماشين آيت‌الله حكيم بار ديگر قساوت خود و مظلوميت فرزندان زهراي اطهر (س) را به جهان ثابت نمودند. از ايشان 40 كتاب و 10 مقاله فرهنگي به يادگار مانده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 0:25  توسط منتظر آقا  | 

   
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 0:23  توسط منتظر آقا  |